متن تولیدی
نگارش يازدهم درس چهارم
موضوع:آسمان
گفت وگو بین زمین و آسمان
به نام آنکه هستی نام ازاو یافت/فلک جنبش،زمین آرام از او یافت
◀️همه نشسته بودند و به آسمان نگاه می کردند،آسمان بزرگ و بی کران شبهایش پر ستاره،روزهایش گاه آفتابی و گاه ابری،گاه عصبانی می شود،می غرد و اشکهایش را بر سر درختان و گل ها،انسانها می ریزد.همه به آسمان خیره بودندکه زمین به آسمان روی کرد و با چهره ای درهم و با اخم به آسمان گفت:ای آسمان تو چه داری که انسانها از دیدنت حیرت می کنند ولی به من که تمام اموراتشان را مهیا می سازم توجهی نمی کنند؟ آسمان گفت:این ساده لوحان محو رنگ آبی من هستند.زمین گفت:من که از تو رنگارنگ ترم و دریایی دارم که مثل تو آبی است.آسمان گفت:بله مشکل همین است تو یکرنگ نیستی ، در ضمن من از تو بالاترم و انسان به هر چیز و هر کس که بالاتر است اهمیت میدهد.زمین که از سخنان تلخ آسمان ناراحت شده بود آرزو کرد که کاش جای آسمان بود.زمین به آسمان گفت:تو که این قدر پرجذبه،والایی چرا بالای سر من مانده ای؟ آسمان گفت:آخر من برای دست یافتن به لحظه ای غبطه می خورم.زمین با تعجب گفت:به چه چیزی غبطه می خوری ؟ آسمان گفت:این که مرا به عقد تو در آوردند و این فاصله از بین رود و ابری شد و با صدای بلند گریست.زمین که از حال آسمان در تعجب بود دید که انسانهای ساده لوح در کلبه ای که بر روی او ساخته بودند پناه گرفته اند.
آری اگر زمین نبود کسی نمی دانست به کجا پناه ببرد…

🦋 🦋
«لـینک کـانال تکـثیرکـنید»

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار