تا آسمان:
تا آسمان
قسمت پنجاه و سوم
هر روز فقط بخاطر جان مدرسه میرفتم،تا اینکه یکروز من رو به یک مهمونی دعوت کرد،فکر میکردم مثل باقی مهمونی های بچه های دبیرستانیه،اما وقتی وارد خونه شدم همه چیز متفاوت بود،تمام پنجره ها رو با پرده های ضخیم پوشونده بودن،روی دیوار ها نماد های عجیب و غریبی بود و کف زمین شطرنجی مشکی سفید،ترسناک تر از تمام اینها مهمونها بودن با لباس های سیاه و ماسکهای عجیب و وحشتناک سفید روی صورتشون.
خواستم برگردم که یک نفر بازومو گرفت،تقلا کردم تا فرار کنم که گفت:”نترس کاترین،منم جان”
با دیدن جان دوباره جرات پیدا کردم،خندید و گفت:”به گروه ما خوش اومدی”
من رو پیش سه تا مرد بود که نمیتونستم چهره هاشون رو ببینم از تن صداشون فهمیدم حدود ۴۰ یا ۵۰ سال دارن،جان جلوی اونها تعظیم کرد و بعد از معرفی من گفت که من رو به عنوان عضو جدید قبول کنن.
اون سه تا مرد پچ پچی کردن و بعد یکی از اونها به جان گفت:”باید مراسم قسم سیاه انجام بشه”
جان نگاهی به من انداخت و گفت:”کاترین دختر قوی ایه”
من از هیچ چیز سر در نمیاوردم فقط همینکه کنار جان بودم و اون من رو تایید میکرد واسم کافی بود.
تمام مهمانها دورم حلقه زدن و دست به سینه ایستادن،جان یک شنل سیاه رنگ آورد و انداخت روی سرم،چشم هام رو با یک دستمال محکم بست و کنار گوشم گفت:”آماده ای؟”سرمو تکون دادم.
همون موقع صدای شکسته شدن یک شیشه اومد،نمیتونستم ببینم چه خبره،که دوباره جان گفت:”دستت رو بیار جلو”
یک تکه شیشه ی تیز داد دستم و ادامه داد:”کف دست چپت رو با این شیشه بشکاف”
ترسیده بودم و تمام تنم میلرزید،گفتم:”جان،این چه کاریه من میترسم”
با صدای پر از خشمی داد زد:”انجامش بده،مراسم شروع شده دیگه انصراف ازش غیر ممکنه”
دستهام میلرزید قدرت انجام هیچ کاری نداشتم،جان داد زد:”زود باش”
درحالیکه دستم میلرزید شیشه را بالا آوردم و اما نمیتونستم به خودم آسیب بزنم،ایندفعه یکی ازون مردها داد زد:”اگر انجامش ندی باید جونت رو برای ابلیس بزرگ بدی”
فقط میخواستم این کابوس وحشتناک تموم بشه و ازونجا فرار کنم،مرد فریاد زد:”بکششش”
نه بلندی گفتم و تیزی شیشه رو محکم کشیدم روی دستم.
داغی خون رو کف دستم احساس میکردم و بعد از چندثانیه سوزش شدید.
از ترس بالا آوردم،هیچ صدایی از اطرافم نمیومد انگار تمام اون آدمها مرده بودن،اما من اینقدر وحشت داشتم که نمیتونستم دستمال رو از روی چشم هام باز کنم.
بعد از چند دقیقه جان اومد نزدیک و گفت:”این لیوان رو بگیر و سر بکش”
مثل یک برده فقط اطاعت میکردم،وقتی محتویات لیوان رو خوردم،مزه ی خون تمام دهنم رو پر کرد،حالم بهم خورد،جان چشم هام رو باز کرد و گفت:”حالا تو یکی از ما شدی”
بدنم میلرزید و نمیتونستم از جام بلند شم،سوزش دستم شدید و شدید تر میشد،نگاهی به لیوانی که سرکشیده بودم انداختم،باورم نمیشد من خون خودم رو خورده باشم.
جان دستم رو با یک دستمال بست و یک سیگار بهم داد و گفت:”این رو بکش تا آروم شی”
“اما….من اهل این چیزا نیستم جان”
“بهت گفتم بگیر و بکش،تو دیگه مال خودت نیستی،با قسم سیاه همه ی وجودت رو به ارباب بزرگ تسلیم کردی،باید هرچی ارباب میگه گوش کنی،این وظیفه ی همه ی ماست.”
من بدون اینکه بدونم وارد یک گروه شیطان پرستی شده بودم و روزهای سیاه زندگیم آغاز شد و من وارد ظلمات مطلق شدم…..
لیلا ایران منش
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار